خرید بک لینک
من خیلی کم در مورد خودم و او با کسی حرف میزنم، یعنی هردوی ما این اخلاق رو داریم که تو مشکلات و حتی شادی هامون خودمون دوتا شریک باشیم. همیشه خیلی ها ما رو دیدن و به نظرشون ایده آل اومدیم و بدون اختلاف عقیده به نظر میرسیم. ولی حقیقت اینه که اتفاقا ما هم مشکلات داشتیم..مثلا: او در یک سیستم مردسالارانه بزرگ شده و با چارچوب های خاص که به همین قضیه مربوط میشه و من در خانواده ای کاملا ریلکس که خانومها ت

برچسب: عاشقانه,آرام, نویسنده: رویا شاکری تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 23:06

امروز از اون روزای سخت بود.. نمره یکی از درسام اومد، درسی که فک میکردم حداقل 17 بشم شد 15! شاید خیلی بد به نظر نرسه ولی تو دوره ی ارشد که قبولی 12 و مشروطی14 هس و تعداد درسا خیلی کم، خیلی خیلی ناامید کنندس.. از همینجا این روز مسخره شروع شد بعدش هم که دعوا با مامان که باعث دلشکستنش شد و گریه های خواهری سر موضوعی دیگه و قطعا هیچی مثل ناراحتی خانواده نفس آدم رو نمیگیره... عصر او را دیدم، جهت ترمیم ر

برچسب: مزخرف,روزی, نویسنده: رویا شاکری تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 23:06

+از دور او را دیدم که از بین مردم با عجله رد میشه، به من رسید، منو ندید رفت تو کوچه، داشت میدویید که دیرتر نرسه، شماره اش رو گرفته بودم و متوجه نبود، دقیقا جایی وایساده بودم که چند سال پیش اولین قرارمون رو گذاشته بودیم. اون روز استثنا بود که زودتر از من رسیده بود، اون روز هم منو ندید، رو به رویش ایستاده بودم گفته بودم سلام :) برگشته بود سمتم گفته بود عه شمایید..دوییدم دنبالش خندم گرفت. صدایش کردم.

برچسب: تابستان, نویسنده: رویا شاکری تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 3:18

ساعت هفت صبح بیدار شدم چشمام رو دوباره بستم که شاید خوابم ببره چون خوابی که میدیدم خیلی بامزه بود و دوست داشتم بدونم تهش چی میشه. فایده نداشت، همینجور تو حالت خواب بیدار بودم که صدای جیمیل گوشی اومد. هروقت صدای مسخرش رو میشنوم حس میکنم برق گرفته منو.. با خودم گفتم نگران نباش نیکی سایتی تبلیغی چیزیه. هنوزم کلی آدم تبلیغات ایمیلی انجام میدن حتما! گوشی رو نگاه کردم دقیقا چیزی که کابوسش رو داشتم: " پ

برچسب: بیماران, نویسنده: رویا شاکری تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 3:18

صفحه بندی